صدایی كه سكوت را پر از امید و زندگی می كند
سودابه آقاجانیان گفت:خانم بهروان، پریچهر مهربانی ست كه وجود و بودنش جاذبه داره. از اون دست انسان های شریف و لطیفی كه از كنارش نمی شه بی تفاوت گذشت.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی به نقل وبسایت هنرصدا، محمدباقر رضایی نویسنده و فعال رسانه ای كه نوشته های آهنگینی درباره پیشكسوتان رادیو می نویسد، این بار سراغ نوستالژیِ رادیو، پریچهر بهروان رفته است.
محمدباقر رضایی نویسنده ی این یادواره در مقدمه اش نوشته است:
پریچهر بهروان یكی از پُرآوازه ترین گویندگانِ زن در رادیو بود.
خاطره ی گویندگی او در برنامه “صبح جمعه با شما ” را شنوندگان عاشقِ رادیو هیچ گاه فراموش نمی كنند.
او از جمله گویندگانی بود كه به این حرفه عشق می ورزید و دائم در حالِ مطالعه و جستجو و بالا بردنِ سطح سواد خود بود تا بتواند برنامه های ادبی را به طرزی علمی و صحیح اجرا كند.
بهروان گذشته از سواد ذاتی و خصلتِ سنّت گرایانه ی جذابی كه داشت، زنی همراه و خوش محضر بود و درباره ی توانایی های خود تبلیغ نمی كرد.
او بعد از بازنشستگی هم سعی نكرد به كارهای سابقش در رادیو بنازد و آنها را دستاویزی برای مطرح كردن خودش كند؛ به كارهای سنّتی پرداخت و خود را سرگرمِ علایقش كرد.”
محمدباقر رضایی نویسنده ی برخی از برنامه های ادبی رادیو، كه یادواره هایی آهنگین درباره مفاخر و مشاهیر رادیو می نویسد، این بار سراغ پریچهر بهروان رفته است.
این یادواره ها قرار است در صورت بهبود اوضاع كاغذ، در كتابی چند جلدی با عنوان ” ماندگاران عصر صدا — خاطراتی از ستاره های رادیو ” منتشر شود و تاریخ شفاهی رادیو برای آیندگان باشد.
یادواره ی آهنگین محمدباقر رضایی درباره پریچهر بهروان را اختصاصی اینجا مطالعه كنید:
یادی از پریچهر بهروان؛ نوستالژیِ رادیو ( در 31 پرده )
پیش پرده:
در آغاز برنامه ی “صبح جمعه با شما ” صدای آرامش بخشِ زنی شنیده می شد كه این بیت را می خواند و باعث می شد مخاطب حتی یك لحظه از كنار رادیو دور نشود:
( ز حق توفیقِ خدمت خواستم دل گفت پنهانی — چه توفیقی از این بهتر كه خلقی را بخندانی )
صدا، صدای گوینده ای جوان به نام پریچهر بهروان بود.
پرده اول:
آن گوینده ی سرشناس
آن هنرمند بی قیاس
آن رادیوییِ باكلاس
آن بانوی با احساس
آن كه گوینده ای كتابخوان بود
و گویندگی اش از دل و جان بود.
اجرای صحیح و ساده داشت
و در دلِ شنونده ها خانه داشت.
انتخابِ اولِ برنامه های ادبی بود
و همكار تهیه كننده های حرفه ای بود.
حالتی راهبه وار داشت
و بسیار هوادار داشت.
اجرای هر برنامه ای را قبول نمی كرد
و از معیارهای ادبی عدول نمی كرد.
توانایی اش در اجرا مسلّم بود
و بسیار فروتن و بی منم بود.
در داوری ها صراحت داشت
و از قیافه گرفتن كراهت داشت.
پرده دوم:
بسیار ساده زیست و راحت بود
و در “صبح جمعه با شما” قیامت بود.
تندخوانیِ او را هر كسی می شنید،
شیرینیِ هنرِ گویندگی را می چشید.
صدایش ادبِ عرفانی داشت
و خاصیت درمانی داشت.
شعرها و متن های ادبی را می شناخت
و برای اجرای این برنامه ها، می شتافت.
در اجرای برنامه های اجتماعی هم تبحّر داشت
و از این كه دروغ تحویل شنونده بدهد تنفر داشت.
هیچ كس در رادیو از او بد نگفت
و از او هم كلمات سرد، نشِنفت!
هرگز به جمعِ لیچارگوها نمی رفت
و آهسته می آمد و بی صدا می رفت.
حسِ “خود مهم بینی” نداشت
و رفتار خاكی و زمینی داشت.
پرده سوم:
گوینده ای بود كه حتی مریم نشیبا به او غبطه می خورد و می گفت:
” من همیشه دلم می خواست مثل خانم بهروان باشم”.
پرده چهارم:
حسن همایی گوینده ی برنامه های سختِ ادبی در رادیو، صمیمانه و صادقانه اعتراف كرد كه:
” من وقتی دوازده سالم بود، با دیدن تصویر خانم بهروان عاشقش شدم!
مرحوم پدرم همیشه موقع كار، رادیو گوش می داد و برنامه مورد علاقه اش صبح جمعه با شما بود.
هر جا می رفت كولر تعمیر كنه، یا لوله كشی كنه، رادیو رو می ذاشت كنارش و گوش می داد.
عاشقِ برنامه ی صبح جمعه با شما بود.
منم شده بودم شنونده ی اون برنامه، خصوصاً از صدای خانم پریچهر بهروان خیلی خوشم می اومد.
یك روز از پدرم پرسیدم: پریچهر یعنی چی؟
اول فكر كرد می گم پریچه ( یعنی پریِ كوچك ).
ولی بعد كه دوباره گفتم پریچهر، گفت یعنی كسی كه صورتش عینِ پَریه!
و اضافه كرد: ولی بچه جون، تو این روزگار، نمی شه به اسمها اعتماد كرد. از كجا معلوم كسی كه اسمش پریچهره، واقعاً قیافه ش هم مثل پَری باشه!!
مدتی از این ماجرا گذشت تا این كه یك روز تصویرهایی از پشت صحنه برنامه ” صبح جمعه با شما ” دیدم و دیدم صورت خانم بهروان واقعاً مثل صداش زیباست! همونجا عاشقش شدم.
بعدها كه به رادیو اومدم و برنامم “قرارِ شاعرانه” می رفت برای ارزیابی پیشِ علیرضا معینی و خانم بهروان، گاهی منو هم صدا می زدن برم تو جلساتشون. وقتی به صورت خانم بهروان نگاه می كردم، یاد دوران كودكیم می افتادم.
افتخار می كردم كه دارم پیش كسی كار و شاگردی می كنم كه خودش و صداش رو دوست داشتم.
پرده پنجم:
وقتی از گذشته های رادیو صحبت می شد، گریه اش می گرفت.
به مهدی شیبانی زاده كه رفته بود از زندگیش مستند بسازه و راجع به گذشته های رادیو ازش سوال می كرد، گفته بود: لطفاً اینقدر از گذشته های رادیو سوال نكنید. رادیو هم مثل خونه ی ماست. شاید ما بیشتر از این كه عمرمون رو تو خونه گذرونده باشیم، تو رادیو گذروندیم. ازش، هم خاطرات خوب داریم، هم خاطرات بد. هم خاطرات خوش، هم ناخوش. همه ش با همه دیگه! سواكردنی نیست!
پرده ششم:
آمدنش به رادیو خیلی اتفاقی بود.
در ذهنش شغلی به نام گویندگی وجود نداشت.
به پیشنهاد یك دوست به صدا و سیما رفت و تست صدا داد.
تلویزیونی ها گفتند به درد اینجا نمی خوری، برو رادیو.
رادیویی ها هم اول ردّش كردند، ولی بعد فهمیدند اشتباه كرده اند.
صدایش زدند و بعد از گذراندن دوره ای كوتاه، احمد شیشه گران به برنامه صبح جمعه با شما دعوتش كرد؛ كه البته خیلی ها اعتراض كردند:
یعنی چه!! دختره هنوز نیومده، بُردینش صبح جمعه با شما!!!
ولی احمد شیشه گران و سعید توكل كه می دانستند چه نابغه ای نصیبِ برنامه شان شده است، به اعتراضِ گوینده های حسود، اهمیتی ندادند.
پرده هفتم:
در آیتمی از برنامه صبح جمعه با شما، مسابقه ای بود كه در آن، شركت كننده ها باید به سوال های مجری جواب برعكس می دادند.
مجری پریچهر بهروان بود.
چنان تند و پشتِ سرِ هم سوال ها را می خواند كه شركت كننده ها را دچار هیجان می كرد و اغلبشان جواب ها را اشتباه می گفتند.
تندخوانیِ بهروان در این آیتم، او را مشهور كرد:
—دیوار موش داره؟
شركت كننده باید جواب برعكس می داد و می گفت: نه!
هنوز گفتنِ نه به پایان نرسیده، سوال بعدی به سرعت گفته می شد:
–گوش موش داره؟ — آره
— موش گوش داره؟– نه
–موش طاعون داره؟–نه
— طاعون اثر چخوفه؟– آره
— چخوف همشهریِ كاموئه؟–آره
یكی از هیجانی ترین آیتم های برنامه صبح جمعه با شما همین قسمت بود.
پرده هشتم:
چون نگران معیشتش بود و نمی دانست آینده اش در رادیو چگونه خواهد بود، همیشه از رادیویی های معروف سوال می كرد از كار در رادیو و حقوقِ ناچیز آن راضی هستند یا نه!
یك بار در برنامه ی صبح جمعه با شما میزبان عزت الله مقبلی هنرمند بی نظیر رادیو بود.
روی آنتن زنده به او گفت: برای من جالبه بدونم شما از زندگیتون راضی هستید؟
مقبلی همان چیزی را گفت كه یادش همیشه او را آزار می داد.
گفت: خانم بهروان، والله راستش من برادری دارم كه بازاریه و پولش از پارو بالا می ره! هر چی در دوران جوانی ام به من گفت كه این كارِ رادیو رو بذار كنار، بیا بغل دست خودم كار كن! من گوش نكردم. البته الان كه اینجا دارم دلِ مردمو شاد می كنم خوشحالم، اما خودم از این خوشحالی ها نصیبی نبردم!!!”
حرف آن روز عزت الله مقبلی روی او اثر گذاشت و همیشه به فكر یك كار اصلی بود كه مبادا با عوض شدنِ یك مدیر، از رادیو كنار گذاشته شود.
پرده نهم:
با حقوق اندك رادیو یك پراید قسطی خریده بود.
یك روز آن داده بود به پسر یكی از دوستانش كه برود كاری انجام دهد.
پسرك تصادف كرد و پراید داغان شد.
او چه می توانست بگوید!
خود كرده را تدبیر نیست!
ولی گریه كنان رفت پیش استاد و همكارش منوچهر نوذری كه برای او حكم پدر داشت.
نوذری آب پاكی را روی دستش ریخت و گفت: دخترجون، این اشك ها رو نیگردار برای روز مبادا!!
توی زندگی مسائلی پیش میاد كه بیشتر به اشك ها نیاز داری!!
برای این آهن پاره ها حرومشون نكن!!
گفته است: این نصیحت آقای نوذری را هیچ وقت فراموش نكرده ام و در زندگی ام خیلی كارساز بوده!
پرده دهم:
رضا خضرایی تعریف می كند: با خانم بهروان و جلال مقامی در رادیو تهران برنامه ای داشتیم به نام كتیبه.
داوود جمشیدی تهیه كننده بود و میهمان تلفنی و دائمی برنامه، استاد میر جلال الدین كزّازی.
در یكی از قسمت ها استاد در باره شاهنامه گفت:” فرجامین سخن این است كه مَنِشِ مِهینه و والای ایرانی را فردوسی در شاهنامه، برون فشرده و آن را به فراخی پیشاروی ما قرار داده و…”
خانم بهروان روی آنتن زنده گفت: استاد، شما در منزل هم همینطور صحبت می كنید!؟
استاد كزّازی اول كمی جا خورد، چون قرار نبود سوال های خصوصی از او كنند، با این حال گفت: شالوده و ساختار زبان من در هر جای، كمابیش یكسان است!
پرده یازدهم:
از بهروز رضوی همیشه شنیده ام كه: در بین گوینده های خانمِ رادیو، مانند پریچهر بهروان كم داریم؛ شاید هم اصلاً نداریم!
پرده دوازدهم:
داوود جمشیدی تهیه كننده ی اغلبِ برنامه های بهروان هم می گوید: طرز خوانش ایشان، متین، استوار، صحیح و دور از حس بخشی های اغراق آمیز و غیرِضروریِ زنانه است. بنده از ایشان غلط خوانی به یاد ندارم، حتی در خوانش متن های سنگینی مانند: حدیقه ی سنایی، مثنوی معنوی و تذكره الاولیای عطار نیشابوری!
پرده سیزدهم:
انسیه سمیع پور تعریف می كند: یادمه یك بار خانم بهروان از سفر هوایی برگشته بود و توی برنامه از رفتار مهماندار هواپیما انتقاد كرد.
عجیب بود كه چند دقیقه بعد از هواپیمایی به استودیو زنگ زدند و عذرخواهی كردند.
پرده چهاردهم:
معصومه خیاطون در بسیاری از برنامه های بهروان همراه او بود. اگر نبود حتماً در خانه به برنامه ی او گوش می داد.
او در تهیه كنندگی برنامه ها بسیار حساس بود و هر اشتباهی را زود متوجه می شد.
می گوید: یك بار در رادیو پیام خانم بهروان بیتی از مولوی خواندند و گفتند از صائب تبریزی ست!
سریع بهشون پیام دادم.
پرسیدند: مطمئنی؟
گفتم: آره، جستجو كردم.
همون لحظه تو برنامه از شنونده ها عذرخواهی كردند و گفتند كه یكی از دوستان متوجه اشتباه من شد و تذكر داد.
یك بار هم به جای این كه بگن شهریور، گفتند اردیبهشت!
من باز هم پیامك زدم بهشون.
كلی از من تشكر كردند و به شنونده ها اطلاع دادن كه اشتباه كردن!
ایشون اشتباه های اینچنینی گاهی داشتند، ولی اشتباه های شعری و متنی هرگز.
پرده پانزدهم:
درباره زبان فارسی كه به آن خیلی تعصب داشت می گفت: ما ایرانی ها عادت داریم یك عكس رنگ و رو رفته و كهنه و یا یك عصای شكسته از پدرانمان را نگهداری كنیم، اما چطوره كه با زبان فارسی به عنوان هویت ملی، چنین رفتاری نداریم!؟
پرده شانزدهم:
برنامه هایی كه او اجرای آنها را به عهده داشت، نام های جالبی داشتند:
دل انگیزان، در انتهای شب، صبح جمعه با شما، باغی در صدا، شقایق نامه، بهار دلنشین، بهار دلكش، شور زندگی، ضرب اصول، شباهنگ، كتیبه، حكمتی و حكایتی، شب انار، صیح عالی متعالی و از ستاره تا سپیده.
پرده هفدهم:
عاشق آشپزی و آشپزخانه و گلكاری بود.
به میهمانان خانه اش چای ایرانی می داد.
درباره یكی از خاصیت های دیردمیِ چای ایرانی می گفت: چای ایرانی غیر از سالم بودنش، صبوری هم به آدم یاد می ده!*
پرده هجدهم:
از پروانه طهماسبی درباره ویژگی های شاخص بهروان پرسیدم.
به این موارد اشاره كرد:
— حساسیت در درست خوانی
— علاقه به یادگیری
— داشتن حس شاگردی نسبت به بزرگان
و : ادب و مهربانی و فروتنی*
پرده نوزدهم:
مهدی شیبانی زاده، تهیه كننده و كارگردان مجموعه مستندهای مفاخر رادیو، با عنوان “استودیو هشت ” تعریف می كند: ” وقتی برای ساختن مستندهای استودیو 8 به خانه خانم بهروان رفتیم و قرار بود از ماجراهای یك اسطوره صدا و رادیو، مستند بسازم، باعث شده بود دلشوره داشته باشم.
با این حال پرسش هایم را مطرح كردم.
یكی از پرسش هایم این بود كه:” شما كدوم بخش از وجودتون رو در گذشته ها و دالان های تاریك و روشن رادیو جا گذاشتید؟ و اگه همین الان با اون بخش از وجودتون مواجه بشید بهش چی می گید؟” كه خانم بهروان ناگهان گریه اش گرفت و…!!!
( گویا بعد حرف هایی زده شد كه صلاح نبود در مستند بیاید. حرف هایی از جنس دلتنگی، بی مِهری، بی توجهی و…)
پرده بیستم:
از برخی همكارانم سوال كردم: اگر یك روز بطور اتفاقی در خیابان با پریچهر بهروان رو به رو شوید، چه عكس العملی نشان می دهید؟
جواب هایشان را بخوانید.
الهام شوقی: می رم جلو و می گم: وااااای خانم بهروانِ عزیزم، دورتون بگردم. دلم برای صداتون، برای ادبِ گفتارتون، برای شعورِ پشتِ كلمات تون، برای اون همه متانت در اجرا، برای اون شخصیتِ مثال زدنی، خیلی تنگ شده. لب وا كنین كه مُردم براتون.*
پرده بیست و یكم:
متین محمدی: “خیال می كنم به مركز خرید نسبتاً شلوغی رفته ام.
در آن ازدحامِ ناخوشایند، چشمم به زنی می افتد كه پشت ویترین مغازه ای ایستاده.
نیمرخش آشناست.
به سرعت به سمتش می روم.
اصلاً فكر نمی كنم ممكن است مرا یادش نیاید.
فقط چند باری از نزدیك دیده بودمش و به واسطه دوستی اش با افسانه با من هم خوش و بشی كرده بود.
حالا 20 سال از آن روزها گذشته ( افسانه قیصرخواه هم جهانش را عوض كرده ).
نزدیك می شوم و بی نگرانی صدا می زنم: خانم بهروانِ نازنین…!
بر می گردد. لبخند همیشگی اش را دارد.
محكم در آغوش می گیرمش.
با صدای دوست داشتنی اش می گوید: عزیزم خوبی؟
می گویم: بهتر از این نمی توانم باشم. چقدر دیدنتان میان این همه تشویش آرامش داد. چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. چقدر دنیای من به امثال شما نیاز دارد. چقدر خوب كه امروز آمدم به این جای بی سر و تهِ شلوغ ! چقدر به موقع بود این دیدار…
چقدر من خوش شانسم…چقدر…چقدر…چقدر…!!!
( از خیال بیرون می آیم، ولی چقدر حالم خوب شد. كاش واقعاً جایی خانم بهروان را ببینم. بغلش كنم و همه ی چقدرهایم را بگویم.
در طول عمر كاری ام در رادیو خیلی كم دیدمش.
خیلی كم فرصت یاد گرفتن از امثال او را داشته ام.
بی صبرانه منتظرم یكی از همین روزها به كلاسی كه قرار است در سازمان برگزار كند بروم.
وجود امثال او برای دنیا و خصوصاً برای رادیو، لازم و ضروری است.
عمرش بلند.
پرده بیست و دوم:
سیما رستگاران: من حتی با دیدن اسم خانم بهروان قلبم گرم شد، چه برسه به این كه از نزدیك ببینمشون.خیلی دوستشون دارم. اگه تو خیابون ببینمشون، با عشق و اشتیاق فراوون در آغوش می گیرمشون و بوسه بارونشون می كنم؛ چون ایشون با صدای دلنشین و زیباشون منو در سن ده سالگی عاشق رادیو و اجرا كردن!
پرده بیست و سوم:
علیرضا دباغ: من اگر خانم بهروان، بانوی با وقار و صدای نوستالژیك و ماندگار رادیو را در خیابان ببینم، یادِ حضور عالمانه شان در طراحیِ دوره ی آموزشی و دروس گویندگی رادیو را زنده می كنم.
(روز ها و ساعت هایی كه دور یك میز می نشستیم تا بهترین اطلاعاتِ مورد نیاز گویندگان و مجریان رادیو و تلویزیون را برای هر دوره آموزشی تعیین كنیم!)
سپس بی اختیار از ایشان حال و احوال دوست و همكار عزیزم جناب آقای آتش افروز را می پرسم.
پرده بیست و چهارم:
سحر جولایی: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم، خیلی زیاد خوشحال می شم. اول بغلش می كنم و ازش می خوام كه برگرده رادیو و با صدای خاص و زیباشون میكروفن رو مزیّن كنه.
بعد هم سكوت می كنم كه صدای نازنین و مخملیش رو وقتی داره توضیح می ده بشنوم.
همیشه و همه جا گفتم كه پریچهر بهروان اجرای بسیار باكلاس و شیكی داره. حتی شادترین برنامه ها رو بسیار فاخر و محترم و باوقار اجرا می كنه، نه با هیاهو و ادبیات سخیف!
پرده بیست و پنجم:
منصوره كُردی: من اگر یك روز اتفاقی خانم بهروان را در خیابان ببینم، احتمالاً اول چند ثانیه می ایستم و با لبخند نگاهشان می كنم تا مطمئن شوم خودشان هستند؛ چون بعضی آدمها فقط یك همكار قدیمی نیستند، بخشی از خاطراتِ یك دوره از زندگی اند.
بعد با احترام سلام می كنم و خوشحال می شوم كه چند دقیقه ای از حال و احوال گذشته حرف بزنیم.
پرده بیست و ششم:
محمد اسماعیل پور: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم می گم: خانم بهروان، استودیوهای رادیو دلتنگ شما هستن. چرا سری به رادیو نمی زنید!؟
پرده بیست و هفتم:
فاطمه نصرآبادی: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم، با احترام اسمِ نازنینشون رو تكرار می كنم و می گم سلام. بعد دستشون رو می گیرم و در آغوش می كشم این صاحبِ صدای دلنشین و بی بدیل رو كه نه تنها در اوجِ هنرمندی، بسیار فروتن هستند، انسان بزرگ و شریفی هم هستند و خاطرات روزهای اوجِ رادیو و شنونده های عاشق اند.
پرده بیست و هشتم:
سودابه آقاجانیان: خانم بهروان، پریچهر مهربانی ست كه وجود و بودنش جاذبه داره. از اون دست انسان های شریف و لطیفی كه از كنارش نمی شه بی تفاوت گذشت. مطنئنم نه من كه هر كس او رو می شناسه اگه از كنارش هم رد بشه بر می گرده و با لبخند و وجد ازش می پرسه: خانم بهروانِ عزیز كجایی!؟ چقدر خوشحالم كه دیدمتون!
پرده بیست و نهم:
فاطمه حقیقت ناصری: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم، ابتدا ازشون می خوام اجازه بده با هم یك عكس یادگاری بگیریم. بعد ازشون خواهش می كنم یك یا دو بیت از هر شاعری كه همون لحظه به ذهنشون می رسه برای من بخونن.
به این ترتیب، هم از شنیدن صداشون لذت می برم، هم از شعرخوانی شون!
پرده سی ام:
نوشین رهگذر: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم به احترامشون تمام قد می ایستم و با شوق به چشماشون نگاه می كنم و می گم: می خواستم بدونید حتی در دنیای پُر از سر و صدای امروز، صدای شما هنوز هم می تونه سكوت های ما رو از امید و زندگی پُر كنه. از شنیدنِ صدای شما همواره لذت می برم!
پرده سی و یكم و آخر:
توانایی اش در گویندگی زبانزد بود
و درجه ی گویندگی اش ارشد بود.
در بالا رفتن از پله های هنر، استعداد داشت
و رفتاری مانند یك معلم و استاد داشت.
چهره اش عبوس نبود
و مانند برخی گوینده ها لوس نبود.
متانت و وقار خاص داشت
و با اهالی دل، تماس داشت.
سالها به شنونده های رادیو حال داد
و به آنها — برای لذت بردن از زندگی– پَر و بال داد.
هر جا هست خدا نگهدارش باشد
و همیشه به یادش باشد.
تمام





