رادیوی دوست داشتنی من رادیوی دوست داشتنی من
بیست و یكی دو سالم بود كه برای اولین بار قدم گذاشتم توی رادیو.
اهالی هنر:بیست و یكی دو سالم بود كه برای اولین بار قدم گذاشتم توی رادیو.
از همون روز اول انگار یه دنیای تازه شروع شد؛
روزها و لحظهها برام شیرین میگذشت… حتی وقتی سخت بود.
با رادیو خندیدم،
با رادیو گریه كردم،
با رادیو زندگی كردم،
با رادیو بزرگ شدم.
اما قصه من و رادیو خیلی قبلتر شروع شده بود…
یه روز مامانبزرگم ـ روحش شاد ـ از توی صندوقچه قدیمیاش
یه رادیوی بزرگ لامپی بلاپانكت بهم هدیه داد.
گفت:
«این رادیو مال روزهاییه كه هنوز بابات هم به دنیا نیومده بود.»
با تعجب گفتم:
«یعنی این رادیو از بابامم بزرگتره؟!»
مامانبزرگ خندید و گفت:
«آره… این رادیو همدم سال های زندگی منه….»
اون شب رادیوی بلاپانكت لامپی رو گذاشتم جلوی خودم.
لامپهاش كه گرم شد، یه نور زرد نارنجی قشنگی از داخلش بیرون اومد، یواشكی بهش گفتم:
«سلام آقای رادیو… تو واقعاً اینقدر قصه داری؟»
یه خشخش آرامی كرد…
انگار جواب داد:
«بلهههه…»
گفتم:
«مثلاً چی؟»
رادیو گفت:
«من برای بابا بزرگ، مامان بزرگت كلی برنامه پخش كردم…
گفت اون موقع ها یه آنتن هوایی بالاپشتمون خونه داشتم كه باهاش امواج رو دریافت میكردم
كلی سخنرانیهای مرحوم راشد رو كه از میدون ارك تهران پخش می شد واسه بابابزرگ و مامان بزرگت پخش میكردم و میشنیدیم …
با هم داستان شب شنیدیم…
با هم ماجراهای جانی دالر رو گوش كردیم…
قصه ظهر جمعه،
اذان تاج اصفهانی
اعلام آزادی خرمشهر
از خاطرات موندگارمونه،
خندیدم و گفتم:
«پس از امشب با من هم حرف بزن.»
رادیو گفت:
«اگر خوب گوش بدی… همیشه حرف دارم.»
سالها گذشت…
حالا من توی رادیو كار میكنم؛
همون جایی كه برنامهها متولد میشن.
توی این روزهای جنگ، بیشتر از همیشه باهاش حرف میزنم.
گاهی بهش میگم:
«رادیو… امروز دل مردم رو چطوری مثل همیشه محكم نگه داریم؟»
رادیو میگه:
«از ایران سربلند بگو…
امید بیشتری پخش كن…
قصههای روشنتر بساز…
خبرای خوب بهشون بده…
یادت نره پشت هر رادیو، یك دل نشسته…
و بعضی دلها،
مثل صدرا ردایی دوست تهیه كننده ات كه این روزا تو میدون ارك شهید شد ،
همیشه با ما هستن.»
و من هنوز بعد از این همه سال،
همون حس روز اول رو دارم؛
یه عشق ساده و واقعی به
رادیو
و
مردمی كه شنونده ما هستند.
حسین معصومی
مدیر گروه ورزش و تفریحات
شبكه رادیویی ایران





